خرید بک لینک
خعله خب من بهترم و الان سرِ کارمو گفتم بنویسم این هفته رم. از اون پنج شنبه تا این پنج شنبه. 1- فرست آو آل باید یه چیزی رو اینجا مکتوب کنم. کراش ایز اور :دی بنده کتبا اعلام می کنم که I'm done with him چرا؟ خب نمیشه ذیگه. یجوریه که من زیادی دارم تلاش می کنم و انرژی می زارم منم از این حالتم خوشم نمیاد. پنج شنبه ای که ندیدمش و بعدم مثه کسخلا سه صب رو ال ک ل زنگ زدم بش به خودم گفتم بگیر بشین سر جات بابا زنیکه . ول کن دیگه. وا بده. بعد ؟ وا دادم. من الان یک وا دادم :)) که قول داده no text o no call و فلان. حالمم اوکیه. پس من دیگه قول دادم دیگه؟ خیالم از خودم راحت باشه دیگه؟ :دی خعله خب 2- جمع

برچسب: از پنج شنبه ها متنفرم, نویسنده: بهار محمدی تاريخ: پنجشنبه 22 مهر 1395 ساعت: 14:22

حرف و تعریف کردنی که زیاده اما دو سه روزه که سرماخورده ترینم و هییچ حال ندارم.

میام از شب نشینیم با پرس و قضیه ی کر د ان و در آخر قولی که باس اینجا مکتوب شه می نویسم به زودی.

دعا کنین زودتر خوب شم ولی.

برچسب: نویسنده: بهار محمدی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 8:28

نشستم پشت میزم.. یه گالن شیر توت فرنگی ام ریخته م که بخورم. توت فرنگیش پودریه که مکمل غذاییه و یه گالن شیر چونکه امروز تاریخ انقضاش امروزه :دی پنجره ی پشت سرمو باز گذاشتم ( چون لباس گرم پوشیدم اوکیم) و باد قشنگی می پیچه لا موهامو میزم.. با سارا یه مکالمه ی هیجان انگیز حول محور یقه های جینگولی داشتم که خیلی ام بابتش هیجانی ام. خوبه که دوس آدم هنرمند باشه. این روزا گلی تو پی ن ت ر س ت می گردم واسه اتاقم..نمیدونم چی شد که یهو به سرم زد یه ذره عوضش کنم. چرا می دونم. چون میخوام دوربین بگیرم دلم میخواد یه برد ِ گنده ای تو اتاقم بزنم و عکسایی که می گیرم و کوچولو کوچولو

برچسب: تعطیلی پنج شنبه ها در هرمزگان, نویسنده: بهار محمدی تاريخ: پنجشنبه 15 مهر 1395 ساعت: 8:06

کلییی کلیییییی کار دارما. اما الان جدن دلم می خواد بنویسم. با عذاب وجدان فراوان پس می نویسم :دی هفته ی پیش؟ من کلن دو هفته س که رو شلوغ ترین دورای کاریم. هفته ی پیش یک شنبه کراش ! ( وای چه اسم مبتذلی :))) اسمشو فک کنم اینجا گذاشته بودم سی اما الان خوشم میاد بگم کراش :)))) منو شقیو دعوت کرد به ایونتشون ( خب من الان بنویسم اینجا به دیتیلز که تابلو میش همه چی!:)) ) چقد پرانتز شد. هیچی آقا اصن مارو دعوت کرد یه جایی نزدیکای شمال با 40 نفر. بعد من از سه شنبه تا آخر هفته رو مهمون داشتم. اجازه رو از خونه گرفتم اما کارو نمیدونسم چجوری بپیچونم که خیلییی عجیب خود مدیرم چارشنب

برچسب: نویسنده: بهار محمدی تاريخ: سه شنبه 13 مهر 1395 ساعت: 6:13

خعله خب :) خیلی پیشتر باید می نوشتم. نه وقتش بود. نه حوصله ش. نه می دونستم از کجا باید بنویسم. کلافگیِ زیادی داشتم. الان خب آرومترم. و البته هفته ی گذشته ی شدیدا سرکار شلوغ بودم جوری که شبا تا 8 9 سرکار بودم و حتی روز ِ عیدم کار کردم. همون شنبه شب ریخته بودم به هم. فک کرده بودم خب گند خورده به همه ی باورم. بعد خب پیش خودم می گفتم فقط چرا؟ دروغ لازم نبود آخه اصن که! اما ری اکشنی نشون ندادم. تنها ری اکشنم این بود که به شان گفتم دو شات دیگه تو مهیتوم بریزه. خوبیه اینکه رفیقت کافه چی باشه. خوشال بودم که حداقل بیرون از خونه م و دوستام دور و برمن. گرچه جدن از تو خالی کر

برچسب: نویسنده: بهار محمدی تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 21:30

صفحه بندی